تبليغاتX
دهکده آوا

روز تولدت شد و نیستم اما کنار تو

کاشکی می شد که جونمو هدیه بدم برای تو

درسته ما نمیتونیم این روز و پیش هم باشیم

بیا بهش تو رویامون رنگ حقیقت بپاشیم

میخوام برات تو رویاهام جشن تولد بگیرم

از لحظه لحظه های جشن تو خیالم عکس بگیرم

من باشم و تو باشی و فرشته های آسمون

چراغونی جشنمون، ستاره های کهکشون

به جای شمع میخوام برات غمهات و آتیش بزنم

هر چی غم و غصه داری یک شبه آتیش بزنم

تو غمهات و فوت بکنی منم ستاره بیارم

اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بکارم

کهکشونو ستاره هاش دریاو موج و ماهیاش

بیابونا و برکه هاش بارون و قطره قطره هاش

با هفت تا آسمون پر از گلای یاس ومیخک

با دل فرشته ها و عشق و اشتیاق و پولک

عاشق تو یه قلب بی قرار و کوچک

فقط می خوان بهت بگن تولدت مبارک

سناد جان ۲۲ تیرماه روز توست پیشاپیش تولدت مبارک

+ نوشته شده توسط افسون در یکشنبه پنجم تیر 1390 و ساعت 21:44 |
در گورستانی متروک ...
که دیگر هرگز ...
مرده ای در آن دفن نمی شود ...
زنده ها ...
با قدمهایی رنگین از علف ...
به روی تپه می آیند تا ...
نوشته های روی سنگهای قبر را بخوانند ...
گورستان هنوز زنده ها را به سوی خود می کشد ...
اما دیگر هرگز مرده ای به آنجا نمی آید ...
و این اشعار همه جا به چشم می خورد :

آنهایی که امروز ...
زنده به اینجا می آیند ...
تا سنگها را بخوانند و باز گردند ...
فردا مرده خواهند آمد ...
تا بمانند ...

سنگ قبرها ...
که اینچنین با یقین از مرگ سخن می گویند ...
همیشه در حیرت اند ...
که چرا دیگر هرگز ...
مرده ای از راه نمی رسد ...
و پرهیز و امتناع مردم از مردن برای چیست ؟

آسان میتوان شوخ طبعی کرد ...
و به سنگها گفت :
مردم از مردن بیزارند ...
و دیگر هرگز نمی میرند ...

به گمانم آنها این دروغ را باور می کنند ...
سنگهای قبر ...
در گورستانی متروک ...
که دیگر هرگز مرده ای در آن دفن نمی شود
 
+ نوشته شده توسط افسون در چهارشنبه هجدهم اسفند 1389 و ساعت 10:58 |

آغاز عشق . ساحل وقایع دروغ بود

عشقت دروغ .کل حقایق دروغ بود

دستت نوشت : عاشق تو هر آن کجا

دست ظریف و خط شقایق دروغ بود

افسانه بود وقتی مهر تو بر دل نشست

آن لحظه ها . تمام دقایق دروغ بود

حالا عبور می کنم از هرچه بود و هست

از هرچه چشم های مرا بر دل تو بست

قلبت ولی برای دلم تنگ میشود

صدها دریغ . قلب من ازسنگ می شود

شاید به سنگ بودن خود شرم می کنم

از تنگ بودن قلب خود شرم می کنم

خاتون روزهای قدیمی مرا ببخش

بعد از تو باز خاطره تکرار می شود

مثل طناب بر تن من دار می شود

یادش بخیر عشق تو تنها امید بود

دیگر گذشت . عشق تو انکار می شود

مردی که رفت پیش خودش کم کسی نبود

چشمی که سوخت قاعدتا تار می شود

اینجا دو جفت خط موازی و یک نگاه

غیر از تو نیز بر همه اجبار می شود

چشمان مست خواب کسی را به هم نزد

وقتی که رفت . چشم تو بیدار می شود.

+ نوشته شده توسط افسون در چهارشنبه هجدهم اسفند 1389 و ساعت 10:57 |

حس تو
لمس تو
دست تو دست تو
خاطره شد..

عشق تو
عشق تو
یاد تو
یاد تو
اسم تو اسم تو
خاطره شد
مثل یه قصه زیبا
مثل یه خواب کوتاه
من اسمتو گذاشتم
قشنگترین اشتباه
بی تو هر لحظه من
شکست بی صدا بود
این خنده ها دروغه
بی تو شادی کجا بود
حس نوازش تو هنوز رو پوست منه
گرمیه خوب دستات منو اتیش میزنه

حس تو
لمس تو
دست تو دست تو
خاطره شد

عشق تو
عشق تو
یاد تو
یاد تو
اسم تو اسم تو
خاطره شد
روزهای شادی و عشق حیف که چه زود میگذره
از قصه منو تو چی موند بجز خاطره
یه قاب عکس خالی زیر پا هی له میشه
یه پنجره که هر گز به جایی باز نمیشه
گرفته هر ستاره فانوس عشق به راهت
نرفت از یاد آینه
هنوز رنگ نگاهت


رفتی تو از زندگیم انگار که یک خواب بودی
تو لحظه های عمرم افسوس که کمیاب بودی
می دونستم از اول این رسم زندگی نیست
خوشبختی ها زود گذر هر گز همیشگی نیست
بدنبال یه رویا که دست نیافتنی بود
میدونستم از اول قلبم شکستنی بود
مثل یه قصه زیبا
مثل یه خواب کوتاه
من اسمتو گذاشتم قشنگ ترین اشتباه 

+ نوشته شده توسط افسون در چهارشنبه هجدهم اسفند 1389 و ساعت 10:54 |

اگر تمام احساسات انسانها را چه نزدیک و چه دور بخواهیم با پول یا هوس پرداخت کنیم یا تمام هستی

و وجود انسانی را با بهانه‌های بیخود که در زبان زیبایند و دلنشین ولی در بطن و واقعیت تنها بهانه و دروغ

هستند به بازی بگیریم، منطقا می‌شود گفت به لجن بکشیم پستی و خودخواهی را تمام ساخته‌ایم.

می‌دانم می‌شود چندین نفر را در عین واحد دوست داشت ولی زشت‌ترین و نافرجام‌ترین دوست داشتنها

آنی است که فقط برای دل خود و رسیدن به اهداف خویش و نهایتش هوس و لذت بردن در ثانیه‌هایی

کوتاه باشد، بدون آنکه به نیازهای احساسی و عاطفی شخص مقابل ارزش و بها داد چنین دوست

داشتنی  تنها به خراب شدن تمام ابعاد روحی و جسمی و بیرونی و دنیایی انسانی ختم می‌شود که

گرفتار چنین رابطه‌ای شده است.

و برخی از ما چقدر حس ناخوشایندی را میهمان قلبی می‌کنیم که گمان می‌کنیم هیچ یک از کارهای ما

را نمی‌داند و نمی‌فهمد ولی باور نمی‌کنیم که همه را به خوبی می‌فهمد و شاید تنها دلیل بودنش

برخلاف ما این است که میهمان قلبش را عزیزتر از خود و خواسته‌هایش می‌داند و بر خلاف خودخواهان و

هوس رانان برآورده شدن خواسته‌های آآتتیابایتبینمبمحبوبش را مهم‌تر و لذت‌بخش‌تر از خواسته‌های دل

خویش می‌داند حتی اگر باعث عذاب و رنجش خاطرش گردد، دوست داشتنش واقعی است محبوبش را

به خاطر خود واقعی او دوست دارد نه به خاطر نیاز و هوس درونی خویش.

ولی زمانی چنین میزبانی نیز خسته خواهد شد و گمان می‌کنم رفتنش هم مانند ماندنش باعث نقصان

یا کمبود و تغییری در زندگی کسی نشود باز هم تنها کسی که در این جدایی رنجیده خاطر می‌شود

کسی است که دوست داشتنش واقعی است نه ظاهری و یا مقطعی .....

زمان زیباترین فرجه برای از بین بردن و حتی نشاندن گرد و غبار است پس باید تا آن هنگام که لازم است

با زمان همگام و همسفر باشیم. (درست مانند زمانی که منتظر رسیدن میوه‌ای کال می‌شویم).

+ نوشته شده توسط افسون در چهارشنبه هجدهم اسفند 1389 و ساعت 10:46 |

بيا لبخند بزنيم

بدوت انتظار پاسخی از دنيا

و بدان که روزی آن قدر شرمنده می شود

که به جای پاسخ لبخند به تمام سازهايمان می رقصد

باور کن!!!

+ نوشته شده توسط افسون در چهارشنبه هجدهم اسفند 1389 و ساعت 10:41 |

زندگي با همه وسعت خويش

         

 محفل ساكت غم خوردن نيست

 

 حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نيست

 

 هوس ديدن و ناديدن نيست

 

 زندگي خوردن و خوابيدن نيست

 

  زندگي جوشش و جاري شدن است

 

  زندگي كوشش و راهي شدن است

 

از سراپرده آغاز حيات تا بدان جا كه خدا مي داند.

 

+ نوشته شده توسط افسون در چهارشنبه هجدهم اسفند 1389 و ساعت 10:39 |
گفتی عاشقمی٬
می گفتم دوستت دارم.
گفتی اگه یه روز نبینمت می میرم٬
گفتم من فقط ناراحت می شم.
گفتی من به جز تو به کسی فکر نمی کنم٬
گفتم من اتفاقا به خیلی ها فکر می کنم!
گفتی تا ابد توو قلب منی٬
گفتم فعلا توو قلبم جا داری.
گفتی اگه بری با یکی دیگه من خودمو می کشم٬
گفتم اما اگه تو بری با یکی دیگه من فقط دلم می خواد طرفو خفه کنم.
گفتی …
گفتم … حالا فکر کردی فرق ما ایناس؟
نه! فرق من اینه که تو دروغ می گفتی و من راست می گفتم . . .

+ نوشته شده توسط افسون در چهارشنبه هجدهم اسفند 1389 و ساعت 10:37 |

اون منم هميشه تنها

اون هميشه تک ستاره

يه غروب سرد پاييز

که تو حسرت بهاره

با دلي غرق محبت

.سينه اي پر از صداقت...

پشت هر خنده اي خوردم خنجر تلخ رفاقت...

خسته از اسم رفاقت..

توي اين بازي بي سوز..

قصه ي تلخ رفاقت واسه من چه بي ثمر بود

اون که از عاطفه دم زد با نگاهي عاشقم شد..

عشق نفريني و يادش کابوس دقايقم شد...

هرکسي به رسم دوستي

قلب خستمو شکستش

اوني که فکر نميکردم چوبه ي دارمو بستش

+ نوشته شده توسط افسون در چهارشنبه هجدهم اسفند 1389 و ساعت 10:33 |

کاش روزي تو بيايي و ببيني که چسان بي تو اندوه به من چيره شده 

و نگاهم به ره است و به اميد به در کوفتنت رو به در خيره شده  

کاش روزي تو بيايي و ببيني که دلم بي تو از خنده و گل بيزار است

و نگاهم از غروب خورشيد تا پگاه سحري بيدار است 

کاش روزي تو بيايي و ببيني بي تو غرق در غمهايم

بي کس و سرگردان در ميان همه همهمه ها ، آدمکان خسته و تنهايم 

کاش روزي تو بيايي و ببيني تنها ياد تو درد مرا تسکين است

و خدا داند و من که صداي قدمت تپش قلب مرا تضمين است

+ نوشته شده توسط افسون در پنجشنبه پنجم اسفند 1389 و ساعت 12:58 |

به روی گونه تابیدی و رفتی

مرا با عشق سنجیدی و رفتی

تمام هستی ام نیلوفری بود

تو هستی مرا چیدی و رفتی

کنار انتظارت تا سحرگاه

شبی همپای پیچک ها نشستم

تو از راه آمدی با ناز و آن وقت

تمنای من و دیدی و رفتی

چه باید کرد این هم سرنوشتیست

ولی دل را به چشمت هدیه کردم

سر راهت که می رفتی تو آنرا

به یک پروانه بخشیدی و رفتی

تو را بجان گل سوگند دادم

فقط یک شب نیازم را ببینی

ولی در پاسخ این خواهش من

تو مثل غنچه خندیدی و رفتی

کنار من نشستی تا سپیده

ولی چشمان تو جای دیگری بود

و من می دانم آن شب تا سحرگاه

نگارت را پرستیدی و رفتی

نمی دانم چه می گویند گل ها

خدا می داند و نیلوفر و عشق

به من گفتند گل ها تا همیشه

تو از این شهر کوچیدی و رفتی

شبی گفتی نداری دوست من را

نمیدانی که من آن شب چه کردم

خوشا بر حال آن چشمی که آن را

به زیبایی پسندیدی و رفتی

کنار دیدگانت چشمه ای بود

و من در پای چشمه تشنه ماندم

تو بی آنکه بپرسی این عطش چیست

ز آب چشمه نوشیدی و رفتی

+ نوشته شده توسط افسون در پنجشنبه پنجم اسفند 1389 و ساعت 12:57 |
چه چپ کوک است اهنگ جدایی

                    چه مشکل کرده ای ، این همنوایی

چه با من گفتگو کردی تو بسیار

                       گمان  هرگز  نکردم ، بی وفایی

   چه خوارم کرده ای نزد  رقیبان

                        ز خاطر  برده ای ، ان  اشنایی

نشستم بی تودربستی چه اسان

                      نه امیدی که روزی ، در گشایی

نپنداری که  چون رفتی ز پیشم

                       سر کویت  نشینم ، تا  بیایی

مرا تنها نشستن کنج خلوت

                     بود خوشتر زاین ،عشق ریایی

+ نوشته شده توسط افسون در پنجشنبه پنجم اسفند 1389 و ساعت 12:53 |
 

دیشب باز به یاد تو با چشمانی بارانی خوابیدم...

اگر می دانستم اینقدر ظالمی هرگز دریچه قلب مملو از عشق و

محبتم را به رویت نمی گشادم

دلم برای لحظه به لحظه با تو بودن تنگ است...

+ نوشته شده توسط افسون در سه شنبه سوم اسفند 1389 و ساعت 11:21 |
شبی از پشت یك تنهایی نمناك و بارانی

تو را با لهجه ی گل های نیلوفر صدا كردم.

تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم.

پس ازِ یك جستجوی نقره ای در كوچه های آبی احساس

تو را از بین گل هایی كه در تنهایی ام رویید

با حسرت جدا كردم

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی:

دلم حیران و سرگردان چشمانی ست رویایی

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی وحسرت رها كردم.

همین بود آخرین حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشمهایم را به روی اشكی از جنس غروب ساكت و نارنجی خورشید وا كردم.

نمی دانم چرا رفتی؟

نمی دانم چرا؟

شاید خطا كردم

و تو بی آن كه فكر غربت چشمان من باشی نمی دانم كجا ، تا كی ، برای چه ،ولی رفتی!

و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید

نمی دانم چرا ؟

شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم...!!.

+ نوشته شده توسط افسون در شنبه سی ام بهمن 1389 و ساعت 7:54 |

گفتمش

گفتمش بي تو چه بايد کردن

عکس رخساره ماهش را داد

گفتمش مونس شبهايم کو ؟؟؟

تاري از زلف سياهش را داد

وقت رفتن همه را بوسيد و

با من از دور نگاهش را داد

يادگاري به همه داد به من؟

انتظار سر راهش را داد

+ نوشته شده توسط افسون در شنبه سی ام بهمن 1389 و ساعت 7:51 |

دوستم داری يا . . . ؟

رز زيباييست..... پس دوستم داری

نداری چون هيچ وقت برايم رز نخريدی....

پر پرش مي كنم شاید  پیدا کنم جواب سوال بی پاسخ سالهای انتظارم را....

دوستم داری....

دوستم نداری...

دوستم داری....

نداری ...اگر داشتی رهايم نمي كردی

داری ....چون نوبت گلبرگ دوستم داری! است

نداری  اگر داشتی نمی رفتی...

داری.... اگر نداشتی به سراغم نمي آمدی

نداری.... چون از ابتدا قصدت رفتن بود

داری ....اگر قصد رفتن داشتی چرا از ابتدا آمدی ؟

نداری.... خودت خوب مي داني

داری.... چون جوابم را ندادي

نداری.... ، فقط لجبازی کودکانه بود.... !

داری .....اگر نداشتی چكار به دلم داشتی ؟

نداری.... ، دل سوزاندن عادتت بود !

داری ، چون دل به دل راه دارد

نداری، خودم را که نمی توانم گول بزنم...دل به دل بیراهه دارد!!!!!!

داری . . .

نداری. . .

داری. . .

نداری. . .

چه کنم با این همه گلبرگ بی پاسخ....!!!

 چه کنم با این همه انتظار سرد.....!!! 

+ نوشته شده توسط افسون در شنبه سی ام بهمن 1389 و ساعت 7:44 |

صداي چک چک اشکهايت را از پشت ديوار زمان مي شنوم و مي شنوم که چه معصومانه در کنج سکوت شب ‌، براي ستاره ها ساز دلتنگي مي زني و من مي شنوم مي شنوم هياهوي زمانه را که تو را از پريدن و پرکشيدن باز مي دارد آه ، اي شکوه بي پايان اي طنين شور انگير من مي شنوم به آسمان بگو که من مي شکنم ! هر آنچه تو را شکسته و مي شنوم هر آنچه در سکوت تو نهفته

+ نوشته شده توسط افسون در پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389 و ساعت 9:12 |
پیاده می رفتم
                       قدم زنان
                                           در جاده ای که انتهایش تو بودی
می رفتم
                       بی اندیشه ای به بازگشت
بادها بر صورتم شلاق زدند              
                                          گریستم
اما اشک هایم در پس خنده های تو گم شد
                                                   پاهایم از سردی تو ایستادند
این بار دست هایم را در جیب گذاشتم
                                          تا حس نکنند بی مهری ات را
ناگاه از مقابل دیدگانم محو شدی
                                          این بار بازگشتم      بی تو       وبی اندیشه ای به تو
وگریستم            به هر آنچه که              
                                           خندیده بودم
+ نوشته شده توسط افسون در پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389 و ساعت 8:59 |

کاش می توانستم با واژه های بی مقدارم به تو بگویم ،فقط به تو ،به تویی که حس می کنم

 بی اندازه و بی دلیل شبیه منی وتو میزبانی هستی که دلم می خواهد حرفهایم فقط مهمان ناخوانده

 تو باشد ونه کس دیگری .می دانی تنهایی هر کس به اندازه روح اوست وهر کس تنهایی اش را

 با چیزی یا با کسی قسمت می کند که به او آرامش می بخشد و شاید برای همین است که من در

 این تنهایی رازآلودم در قنداق تکراری ترین روزهای زندگیم برایت مشق می کنم .کاش

 برای لحظه هایی مثل خون در رگهایم جاری می شدی در پشت مردمک چشمهایم اتراق

 می کردی .لحظه ای درون کلبه قلبم ییلاق وقشلاق میکردی تا احساس و گریزم را از این آدمها

 حتی از خودم را لمس می کردی تا می دانستی چرا دلم می خواهد پشت آن کوههای کبود پنهان

 شوم به دور از تیر نگاه آدمیان تا بدانی چرا دوست ندارم تولدی دوباره داشته باشم .کاش برایم

 می گفتی که تورا چه بنامم یک آرامش گمشده ،حس یک مرید به استاد پیرش یا یک دوست قابل

 احترام .همچون میوه کال نرسیده نبود چون برایم شیرین است نا آشنا نبود چون می شناختمت

تازه بود مثل زندگی و متفاوت با همه ی رابطه های تکراری وملال آور این زندگی روزمره

وبرایم عزیز است و دوست داشتنی ومقدس تا همیشه .با اینکه عمر دوستی ما و لحظات با تو

 بودن کوتاه بود اما با این وجود شیرین بود وشاید همین شیرین بودن باعث می شود که این چند

 ماه دوستی را به خاطر بسپارم و نقاشیش را در ذهن بکشم و هرگاه به یاد خاطراتش افتادم فقط

یک تبسم سرد روی لبهایم بنشیند .

+ نوشته شده توسط افسون در پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389 و ساعت 8:51 |

امروز سر را بر خاك مزارت گذاشتم ، فریاد زدم  اي خاك چقدر ظالمي ؟ چرا او را براي هميشه از ما گرفتي ؟ مگر اين درياي تو چقدر ماهي مي طلبد ؟ چرا كوسه مرگت براي هميشه او را در كام كشيد ؟ چرا خداوند صدف بودنت را به ما نداد ؟  چه دنياي بي رحم و خودخواهي اين روزا بيشتر وقتها اشك تنها مونسم شده كه با اون مي تونيم خاك اين درخت پر محبت رو كه ريشه عميقي تو قلبمون داره مرطوب و نمناك كنيم ، براي من يكي كه آسمان ديگه آبي نيست ،‌ديگه هيچ ستاره اي تو شبام نمي خنده ، ديگه هيچ بهاري شكوفه نمي ده ...!

هر وقت سر خاكت ميام وقت خداحافظي ، پشت سرمو كه نگاه مي كنم ! مي گم نكنه اين همه خاك رو سينت سنگيني كنه ، نكنه از تنهايي و تاريكي بترسي ، نكنه يه وقت گرسنت بشه و نكنه نكنه ....!؟ يا شايد دلت هواي آسمون پر ستاره رو كنه !.. اما هيچ خبري نبود ، تو آرامتر از هميشه خوابيده بودي آرزوم كردم كاش يك خواب بود بازم صدام مي كردي افسوس دست حريص اين روزگار خاطرات خوش زندگي من و با تو خاك كرد من تورو از دست دادم  ولی کسی نمیدونه با از دست دادنت دنیا رو از دست دادم  ..!ولي دراين سرزمين محبت انگار گم شده اي دارم عكستو كه مي بينم وقتي خوب نگاش مي كنم مي بينم كه از بهار صدات غنچه مهر تو ، تو دلم باز مي شه دلم خيلي برات تنگ ميشه خيلي

+ نوشته شده توسط افسون در سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389 و ساعت 7:16 |

بیقرار ديدنت بودم وقتی که تو را ناگهان در مقابلم ديدم. چه زيبا بودی 

 چه خواستنی بودی  همان بودی که برای ديدارش بی تاب بودم.

 آری تو بودی  بهانه ی تپشهای قلب پريشان من.  امواج عاشقانه ی

 نگاهت تنم را گرم می کرد و می خواستم همه ی دنيا را همانجا

 و در همان لحظه متوقف کنم و جلوی گذشت زمان را بگيرم.

می خواستم همه ی دوريها و حسرتها را درست در همان يک لحظه

 جبران کنم. می خواستم غرق بشم در تو و هرگز برنگردم به ساحلی

 که بی تو خواهم بود در آن.

 حالا  من اينجا  باز هم فرسنگها دور از تو و نگاه عاشق و دستهای

 مهربان و لبهای پر عطشت برای بوسه.تنها نشسته ام و به تو می انديشم

 و از تو می نويسم.

لذت در کنارت بودن به حدی بود که حاضرم دوباره روزها و ماهها

 و سالها رنج دوری و حسرت را تحمل کنم به اميد ساعاتی تو را نفس

 کشيدن  تو را ديدن و تو را احساس کردن

+ نوشته شده توسط افسون در شنبه بیست و دوم آبان 1389 و ساعت 9:27 |

 

كجایی بهترینم


دیگر صدایت را نمیشنوم و تاریكی تنهایی مرحمی شده است بر دل شكسته ام


كجایی؟


آنگاه كه صدایت میكنم و در امتداد تاریكی به دنبال نور میگردم

 

اثری از تو نیست و صدایت را نمیشنوم


تو همان مسافر غریبی بودی كه در جاده تنهایی قلبم پا گذاشتی

 

 ولی امروز تو رفته ای ولی هنوز رد پایت بر روی قلبم جاریست


هنوز هم صدای گام برداشتنت را میشنوم

 

 آرام آمدی و آرامتر رفتی

 

یادگاری بر روی جاده قلبم گذاشتی


و من برای همیشه جاده قلبم را بستم

 

 تا دیگر كسی پا بر روی تنها یادگاریت نگذارد

+ نوشته شده توسط افسون در شنبه بیست و دوم آبان 1389 و ساعت 9:22 |

كاش بودي تا دلم تنها نبود

اسير غصه ي فردا نبود

كاش بودي تا براي قلب من

زندگي اينگونه بي معنا نبود

كاش بودي تا لبان سرد من

قصه گوي قصه ي فردا نبود

كاش بودي تا نگاه خسته ام

بي خبر از موج و دريا نبود

كاش بودي تا زمستان دلم

اين چنين پر سوز و پر سرما نبود

كاش بودي تا فقط باور كني

بعد تو زندگي زيبا نبود

+ نوشته شده توسط افسون در پنجشنبه بیستم آبان 1389 و ساعت 12:51 |

شعری که لفظ نیست ‚ هوس نیست ‚ ناله نیست

 شری که آتش است

 شعری که می گذارد و می سوزدم مدام

 شعری که کینه است و خروش است و انتقام

 شعری که آشنا ننماید به هیچ گوش

 شعری که بستگی نپذیرد به هیچ نام

 شعریست در دلم

 شعری که دوست دارم و نتوانمش سرود

 می خواهمش سرود و نمی خواهمش سرود

 شعری که چون نگاه نگنجد به قالبی

 شعری که چون سکوت فرو مانده بر لبی

 شعری که چون شوق زندگی و بیم مردن است

 شعری که نعره است و نهیب است و شیون است

 شعری که چون غرور بلند و سرکش است

 شعری که آتش است

 شعریست در دلم

 شعری که دوست دارم و نتوانمش سرود

 شعری از آنچه هست

 شعری از آنچه بود

+ نوشته شده توسط افسون در پنجشنبه بیستم آبان 1389 و ساعت 12:38 |

میان انبوهی از خاطراتم نشسته ام … و به یاد ارزوهای قدیمی ام همیشه ارزو میکردم

روزی نقاش باشم تا میتوانستم رویای با تو بودن را روی صفحه ی دل حک کنم ارزو

 می کردم نقاش باشم تا نقش ان دو چشم سیاه مهربانت را حک کنم یا ان نگاه پر از عشق و

صداقتت را حک کنم کاش نقاش بودم تا می توانستم ان لبخند دل نشینت را حک کنم

کاش نقاش بودم تا میتوانستم ان لب خوش رنگ که مانند شراب شیراز است حک کنم

کاش نقاش بودم نقشی از پیوند و وصال را به تصویر میکشیدم کاش نقاش بودم پیوند دو

عاشق را به تصویر میکشیدم فکر نمیکردم روزی نقاش باشم و به جای پیوند رفتنت را

به تصویر بکشم فکر نمیکردم روزی نقاش باشم و اشک چشمانم را شکست دل

بیمارم را به تصویر بکشم فکر نمیکردم روزی نقاش باشم درد جدایی را انتظار طاقت

فرسا را فراغ یار را به تصویر بکشم اری من نقاشم ………………………….

یک نقاش دل شکسته که روزی ارزو داشت پیوند دو عشق را به تصویر کشد ولی

امروز من تصویر جدایی را به تصویر کشیدم…………………………….

+ نوشته شده توسط افسون در پنجشنبه بیستم آبان 1389 و ساعت 12:21 |

کلاس ادبیات معلم گفت: ... فعل رفت را صرف کن!... رفتم ..رفتی. رفت.. ساکت میشوم میخندم !... ولی خنده ام تلخ میشود،... استاد داد میزند خوب بعد ادامه بده و من میگویم:

 رفت... رفت... رفت ... و دلم شکست، غم رو دلم نشست، رفت شادیم بمرد، شور از دلم ببرد رفت ..رفت ..رفت... و من میخندم و میگویم... 

 خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است 

 کارم از گریه گذشته است به آن میخندم

+ نوشته شده توسط افسون در پنجشنبه سیزدهم آبان 1389 و ساعت 7:29 |

دلگیرم خیلی ...

 حس می کنم دارم خفه می شم.....

دارم از دوریت می سوزم ...

هیچ کس نمی فهمه دارم چی می کشم بدون حضورت...

هیچ کس نمی دونه چه قدر دارم از درون هر روز بد و بد تر می شم و واست غصه می خورم...

آخه چه طور می تونم اون همه خاطره و لحظه های با هم بودن رو فراموش کنم!!!

 چه طور می تونم تو رو از ذهنم پاک کنم؟؟؟نمی تونم تو یادم به فکرت نباشم...

هر ثانیه دارم چهرت رو تصور می کنم جلو چشم...تو ای که همه ی دنیای من بودی، بهونه من برای زندگی کردن بودی، چه طور می تونم از یاد ببرمت...

 من همیشه عاشق تو می مونم...

عشق تو قلب منه و نمی تونم از بین ببرمش...بدون تو حس می کنم خالی ام و هیچ حسی ندارم...

هیچ کس به دادم نمی رسه...

 هیچ کس نمی گه چه طور باید فراموشت کنم...

خودم تا حالا هر جور بوده حس عشقت رو تو خودم سوزوندم و وقتی هم باز شعله ور شده خاموشش کردم...

هرگز فکر نمی کردم روزی برسه که نبودنت رو هم تجربه کنم.... 

گل من خوش به حالت که برای همیشه از این دنیای بی رحم رفتی....

 خوش به حالت که دیگه درد نمی کشی...

 کمکم کن تا من هم درد دوری تو رو بتونم تحمل کنم...

خیلی از آدم ها خیلی بی وفا و بی محبت اند...

باید کلی بگردی تا یکی رو پیدا کنی که واقعا خوب باشه و هیچ بدی ای نداشته باشه...

گل من منو تو غم هام تنها نذار...

 بذار بتونم ادامه بدم زندگیم رو ...

بتونم بدون هیچ دردی نفس بکشم....

به دادم برس...

+ نوشته شده توسط افسون در دوشنبه دهم آبان 1389 و ساعت 10:5 |

به هرجا که نگاه میکنم تو را میبینم،تصویر تو تنها چیزیست که چشمهایم باور میکند.دستان لرزانم را دراز میکنم تا صورت مهربانت را لمس کنم،اما تصویرت به یکباره محو میشود و من به یاد میاورم که تو در کنار من نیستی. چشمانم را آرام میبندم،صدایت در گوشم میپیچد.،طنین خنده هایت همه جا را پر میکند.

بی اختیار لبخند میزنم،ولی صدایت دورو دورتر میشود و من به یاد میاورم که باز هم تو نیستی و این فقط خیال توست که مرا دنبال میکند.و چه شیرین است رؤیایی که رنگ از وجود تو میگیرد.دلم میخواهد با تو کنار ساحل بنشینم،سرم را روی شانه های مردانه ات بگذارم و امواج آبی کف آلود را نگاه کنم و به آواز امواج گوش بسپارم.

دلم برای آرامش نیلگون امواج تنگ شده است.دلم برای چشمهای دریایی تو تنگ شده است.برای امواج بی مهابای نگاهت که بر دلم میتازد و قلبم را از گرمای عشقت لبریز میکندامشب برایت از آسمان یک سبد ستاره چیده ام،یک سبد نور، تا شبهایت بدون ستاره نماند.

مگر نمیدانی قحطی آمده است؟

قحطی خورشیدو ماه و ستاره. گفتم برایت یک سبد بچینم،نکند آسمانت بی ستاره بماند.آخر اگر شبی خوابت نبرد،لا اقل ستاره ای باشد که بشماریش و آرام آرام چشمانت از خواب سنگین شود. دلم هوایت را کرده است.میبینی! دوباره بیقرار شده ام.گیج شده ام.تو این حرفهای آشفته را به دل دیوانه ام ببخش.

دوستت دارم نازنینم.دوباره این دل دیوانه برای دیدن تو دلتنگ شده است.

+ نوشته شده توسط افسون در دوشنبه دهم آبان 1389 و ساعت 9:59 |

چگونه تورا فرياد كنم وقتي كه پژواك صدايم در كوچه پس كوچه هاي تنهايي

 طنين انداز گشته است...!

چگونه تو را بخوانم وقتي كه آرزوهايم بر باد رفته است و تو ديگر نيستي تا حرفهاي 

 ناگفته دلم را بشنوي و مرهمي باشي بر روي زخم هاي دلم...!وقتي كه تو نيستي چه

كسي سنگ صبور من خواهد شد...؟

اين روزها هرچه بيشتر جست و جو مي كنم كمتر پيدايت مي كنم ، گويي در خود گم

 شده ام...!

گلهاي احساسم در كوير بي مهري هايت پژمرده اند و تو گويي همه چيز را از ياد 

 برده اي...!!!

اي بهار خزان شده كه نيامده كوچ كردي ، هنوز يادت در سينه من است و من چون

 شقايق داغدارم كه هرگز چشمان روشن تو را فراموش نخواهم كرد...!

به رفتنت مي انديشم به رفتني كه دلم را شكست و قلبم را براي هميشه مهمان 

 غم و اندوه نمود، چگونه دلتنگي هاي مرا نديدي؟ 

بگو در كدامين بهار به انتظار آمدنت بنشينم كه رفتنت را هنوز باورنکرده ام

و امشب مي خواهم از دلتنگي هايم برايت بگويم ، اين اولين باري نيست كه قلبم بر

قلمم چيره مي شود و از جدايي ها شكايت مي كنم ، از چشم انتظاري خالصانه ام 

 و از بد عهدي ايام!

مي نويسم آنچه را كه در دلم است و سپيدي كاغذ را مانند روزگارم سياه مي كند ...

+ نوشته شده توسط افسون در دوشنبه دهم آبان 1389 و ساعت 9:47 |

+ نوشته شده توسط افسون در دوشنبه سوم آبان 1389 و ساعت 13:54 |
Test your bandwith and internet speed with speed.io


Powered By
BLOGFA.COM


;چت روم

چت روم